
نباشی کل این دنیا
واسم قد یه تابوته
نبودت مثله کبریتو
دلم انباره باروته
نباشی کل این دنیا
واسم قد یه تابوته
نبودت مثله کبریتو
دلم انباره باروته
نباشی روزه تاریکم
یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه ی دنیا تو
قلبم ته نشین میشه
دنــــــــیا رو بی تو
نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
دنیا رو بی تو
نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
نباشی هر شبو هر روز
همش
حیرون و آوارم
با فکرت زنده میمونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودت تو یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخره دنیا
بمونی تا تهش هستم
دنیا رو بی تو
نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
دنیا رو بی تو
نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در پنجشنبه 1389/12/26 |
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/04/12 |
نفسم میگیرد
در هوایی که در آن
عطر نفسهای تو نیست...
بخدا
تا به ابد
پا نگذارم
بر زمینی که بر آن
جای قدمهای تو نیست...
گفته بودمت که بی تو
زندگی کردن حرامست برای دل من...
لیک تو آسان دل بریدی و کنون
جای من عاشق
ذره ای ز دنیای تو نیست...
خنده بر لب من نرانم
چون تو دیگر بامن و دل نیستی...
بیزار گشته ام
زهر رخ که در آن
نقشی ز آن لبخند زیبای تو نیست...
تو بگو آخر چرا
جز من به یک دنیا وفا کردی عزیز...
افسوس
که سهم عاشقت
یک ذره زین وفای تو نیست...
از پیش دلم دور شدی
رفتی چه دور...
اما بدان...
بخدا قسم که به جز قلب من شیدا
در قلب کس
جای تو نیست...
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در دوشنبه 1389/03/31 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در دوشنبه 1389/03/24 |
حالا که تموم شد
تو هم داری میری
مبادا که دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن
درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما
میخندم به سختی
گلوم رو رها کن
تو ای هق هق من
میمردم برا اون
نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
میترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کاری این بار ازم بر نیومد
بگین که مردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیادو به قلبم بشینه
بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه....
تو احساس من را
چه راحت ربودی
اگر من شکستم
مقصر تو بودی
مگه من رو در حد مردن ندیدی؟
تو دلخور نبودی
چرا دلبریدی؟
دلم روزو شب رو تو تنهایی سر کرد
بگید که تموم دعاهاش اثر کرد
بگین اونا دست خدامون سپردم
مقصر نبودم ولی پاشو خوردم
که خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد
بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه
مقصر نبودم
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/08 |

بین نام من و تو، اندکی فاصله است
بین دست من و تو
فاصله بسیار است
بین احساس من و تو اما
ذره ای فاصله نیست
می توان در گذر از سختی ها
یاوری را حس کرد
مطمئن بود و یقین پیدا کرد
که اگر فاصله را برداریم
من و تو یک نفریم
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/08 |
ای تموم کسایی که...
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سرودههای خویش را نمیشناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریهی گیاه را نمیسرود
آه را نمیسرود
شعر شانههای بیپناه را
حرمت نگاه بیگناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمیسرود
نیمههای شب
نبض ماه را نمیگرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههای اشتباه را نمیگرفت
ای شما!
ای تمام نامهای هر کجا!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه میدهید؟
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/08 |
گل ناز پرپر من 
آخرین همسفر من
جای لب های قشنگت
مونده روی دفتر من
ای که شعر تلخ اشکات
قصه ی غربت من بود
عینهو نفس کشیدن
دیدنت عادت من بود
گل ناز پرپرم ای همدرد
به نبودنت باید عادت کرد
تو یه حرف تازه بودی واسه من
قصه ی دو نیمه و یکی شدن
تو به عشق، یه معنی تازه دادی
تپش یه قلب و گرمای دو تن
میون دفتر شعرام
به تن سفید هر برگ
با همون خط قشنگت
تو نوشتی یا تو یا مرگ
ای رفیق نیمه راهم
می دونم که تو نمردی
ولی وقتی رفتی انگار
پیش چشمام جون سپردی
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد
به ياد لحظه هاي رفته بر باد
به ياد سروهاي سبز و عاشق
نشستم گريه کردم تا شقايق
صدايم يک نيستان بي قراري
غروب و حسرت و چشم انتظاري
به يادت اي عزيز نازنينم!
شبي تنها و خاکستر نشينم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته ياد گل در گريه هايم
پر از حرفم اگر چه بي صدايم
به سوگت اي چراغ خانه ي دل
چو کولي مي روم منزل به منزل
که تا شايد ز تو يابم نشانه
ز تو اي شاعر هر چه ترانه
تو را مي پرسم از اندوه مهتاب
که مي گريد به روي بستر آب
تمام چشم را من جستجويم
مگر يابم تو را در روبرويم
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
من پذيرفتم شکست خويش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
شبي غمگين، شبي باروني و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستيم بود و ندونست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
آرزويم اين است
نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آن که تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت مي خواهد
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
همه می پرسند 
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن
نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي
نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل
بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه نمیتونی پيداش
کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... به نظر من
بهتره كه اهالي روياهامونو بدون هيچ توقعي رها كنيم ـ نبايد حتي رو بهترين
اشخاص توي بدترين جاها حساب كنيم
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در شنبه 1389/03/01 |
در انتهاي
كوچه زمان
با مرگ ملاقات كردم
دستهاي مهربانم را در دستهاي سرد مرگ گرفتم
چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدي و شفاف مرگ دوختم
اين مرگ بود كه فاصله بين من و خدا را دزديد
من هم نفس با او شدم و با او از رنگهاي زيبا سخن گفتم
بر خلاف آنچه كه در مورد مرگ شنيده بودم
براي من مرگ آبي تر از يك اسمان آبي بود
او برايم از تولد سخن مي گفت و من از مرگ سخن مي گفتم
او از سپيدي ابدي حرفهايي به اندازه عشق برايم مي زد
و من از وابستگي هاي ساختگي و پوچ دنيا
او از خدا سخن مي گفت و از عشق ابدي
كه در پشت در خانه مرگ به انتظار من است
من از قبرستاني كه در آن جغدي مي خواند براي او سخن گفتم
و من ديگر از هيچ چيزي سخن نمي گفتم
در اين ملاقات بود كه من راز نهفته خود را در مرگ پيدا كردم
و فهميدم مرگ يعني يك قدم تا خدا فاصله داشتن
بايد زندگي را با مرگ پيمود و مرگ صداي پاي ابديت است
الان در خاك اين دنيا گرفتار هستم
و مرگ وقت پريدن است از شاخه خشكيده زمان و زندگي
با مردمي پوچ و بيهوده كه هيچ چيز از عشق نمي فهمند
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در پنجشنبه 1389/02/30 |
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تو به من خندیدی ونمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتادبه خاک
وتو رفتی و هنوز
لرزش گام تو تکرار کنان
میدها آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...
نوشته شده توسط محکوم به تنهایی در پنجشنبه 1388/12/13 |